پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٧ - پيش از تو ياس نامِ گلى بود - محمودی سهیل
پيش از تو ياس نامِ گلى بود
محمودی سهیل
شهر بانوى گلها
ياس
ياس
ياس
ياسِ منِ!
ياسمن!
ياسِ من!
ارغوانىتر از نام تو
هيچ گُلىنيست
نه سوسن
نه لاله
نه نرگس
ونه حتّى ارغوان
كه در رگبار
رايتِ شورش است.
ياس
آشتى است
در وزش نسيم
و آشتى
سرخىِ شرم است
از دشمنى.
ارغوان
همان ياس است
وياس، شهر بانوى گُلهاست
مادرِ نجوا
آغوش صحيفه و صبورى و دعا...
ياس: دامنِ شكفتن
سبز
سبز
سبز
ياس: آغوشِ صلح
سپيد
سپيد
سپيد
ياس: گونهى شرم
سرخ
سرخ
سرخ
ياس: اميرهى سرزمينِ فارس
ياس...
آغوش خاموشِ قالىها
پيش از تو
ياس
نام گُلى بود
كه در دالانِ تاريك
خَم شد
پشتِ دار
بىقرار
و بر چهارگوشهى قالى نشست
گيسوانِ دخترانهاش
سپيد شد و
به ريشهها گره خورد
لبخندِ انارواره و
سرفههاى گيلاش گونهاش
از دالانِ نالان
بر كفِ سالن خوش احوالان
ريخت...
وحالا قرنهاست
آغوشِ خاموشِ قالىها
مزارِ زمزمهى مجروحِ ياسهاست.
به رنگ نيلوفر
ياس
ياس
ياس
در كوچه و رهگذر
ياسهاى پرپر...
اين ياسهاى خيابان زده
پراكندهى كدام خزاناند؟
ياسهاى فروشنده
ياسهاى هفتساله
ياسهاى آدامس و شكلات
تلخِ
تلخِ
تلخ
ياسهاى گونه سوخته و قهوهاىِ بداقبالِ فال حافظ در انتهاى فردوسى
سه راهِ خيّام
ياسهاى اسفندى
كه در روزهاى پيش از فروردين
دود مىشود
ياسهاى بهارى
كه در راه است و
نيامده است و
در شايد و بايدِ آمدن و نيامدن است
ياسهايى
- كه بىبو و بىخاصيّت -
بزرگ مىشوند
شكمهاىشان بالا مىآيد
در پيادهرو مىزايند
در زبالهها شير مىدهند
در جوانى پير مىگردند
و در عفونتِ خرابهها و حلبى آبادها
محو مىشوند.
ياس
ياس
ياس
ياسهاى پَرپَر
به رنگِ نيلوفر
دخترِ گُلِ سرخ
هِستيا
شيوا
تيرانا
و آناهيتا
كه آب را
به دشتهاى تشنه
دستهاى گرسنه بخشيد.
زُهره هم
همان ياس است
زُهره
ياس - بانوست
حتّى بانوتر:
زهراست
»بانوى آب«
فرزندِ سيب
دخترِگُل سرخ
همسرِ بهار
مادرِ درخت
سلام بر درختهاى شبانهى يازدهگانه
سلام بر ياس
كه اصلِ اصلِ درخت است
سلام بر مادرانگىِ ياس
سلام بر ياس
حتّى نيلى.
پيامبرِ تنها
شكوفه
شكوفه
ياسهاى كوچكِ كودك
ياسهاى كودكِ كوچك
سوخته از عطشى
كه با داغِ شش سروِ برادر
دهمين روزِ آفتابى را
در كسوف انداخت
و اسارت
در فرجامِ بعد ازظهرِ شصت و يك
در سوگِ حريّت
آغاز شد.
آنك...! آنك...!
دخترِ ياس
- همان ياس -
درخت بودنِ تبارِ خود را
- آزاد و بىتكلّف -
به رُخ لشكرى سياه و
سياهىِ لشكرى تباه
مىكشاند و
مىكشاند و
مىبَرَد شكوفهى ياسهاى كبود را
تا قافلههاى پيام و
پيامِ قافلهها
برَوَد تا آنكجا
كه تاريخ تمام نمىشود و
خيزرانهاى ناتمام و بىمدام
در به سكوت كشاندنِ تلاوتهاى سرخ
خاموشاند.
ياس
پيامبرى است
در هيأتِ زن
با كتابى - كه حافظِ شيرازهى آن
خونِ گلستانْ گلستانْ سروو
نَفَسِ بوستانْ بوستانْ لاله است -
با قرائتِ هفتاد و غزلِ قطعه قطعه
در هياهوى شمشير و
نيزه و
ذوبين و
خنجر.
در برهوتِ سكوت
در جاهليتِ گوشها
در قساوتِ دلِ لجوجِ واحهها
در زمستانِ تنپرورِ صحارىِ عدالت
ياس
با عطر صريحِ كلماتِ شجاع
- و به لهجهاى صبور -
پيامبرِ بهارى گلهاست
ياس.
سوگند به ستاره
كتابِ چشمهايت را
كه مىگشايى
آياتِ نگاهت
روشنم مىكند.
بسم اللَّه النور...
بسم اللَّه النور...
با سمت و سوى تماشاى تو
استخاره مىكنم.
والنجم...
وسوسو مىزنند
- دو ستاره -
كه بختِ دوبارهى مناند.
شجره نامه
سيب يا گندم؟
درختى يا ساقهاى؟
ميوهاى يا خوشهاى؟
كدام تفسير
ميزان است
تا ياس را هم
بر او بسنجيم؟
ياس
- شايد ياس -
شجرهى نخستين است
عطرِ ياس
- شايد -
آگاهىِ شامّه و
شامّهى آگاهى را
به خود آورده
تا خدا بُرده
و از بهشتِ بىعشق
جهنّمى ساخته و
خود را
بيرون انداخته
شجرهنامهى تبار من و تو
به ياس مىرسد،
ياسِ من!
ممنوعه نبوديم
طيّبه بوديم
وباختر و خاور
در اين ميانه
- كه زمين و آسمانِ من و توست -
به هم مىرسند.